تقدیم به داداش بنیامین و دل تنهای خودم .....
دوباره می شکنم لای چرخ های زندگی ...
بغض می کنم ؛ اشک میریزم و دوباره طلسمی را لمس می کنم که روی این دیوار ها حاکم شده است...
دیوار هایی که انتظار را امتداد می دهند ، نمی دانم تا کجا اما دیروز رهگذری گفت : تا بی نهایت بی قراری ....!
و می بازم احساس کودکانه ام را به دفتر خاطرات پسرکی که می گفتند دیشب روی ریل قطار عمر پیری اش را خرید و جاودانگی جوانی را به حراج گذاشت .....
کسی شاید نمی داند که امشب فرشته ها روی بال هایم شکسته ام مهمانی دارند .... شاید قبل یک خواب عمیق خنده ی غنچه ای را دیدم که روی لب های کژخیمِ من روی آینه در حسرت شکوفایی است !
شاید کسی ندانست ! شاید امشب سیلاب چشمانم آرزوهای کودکانه ام را بشوید و گلایه ای از گذر زندگی بر لبانم جاری نشود ....
کسی چه می داند ! شاید امشب سراب چشمانت روی گونه هایم نقش ببندد و بی قراری آخرین رقعه ی این دفتر عمر باشد

امشب برای فرود تنهایی روی باند قلبم ، غصه هایم را به پیشواز می فرستم .... امشب شاید فرو ریختم و قلعه ی جاودانگی ام را به سربازان سیاهی سپردم .... شاید ....
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
من و یک فانوس از جنس خاموشی و یک دنیا تاریکی .... شاید راه خانه را یافتم .... شاید ....